تبلیغات
((جوجو خانم تقدیم می كند))
((جوجو خانم تقدیم می كند))

اولین بار، امیر بود که بهم گفت جوجو خانوم. اسم وبلاگم به افتخار این نام پرابهت که عزیز دلم بر من نهاده گذاشته می باشیم. چهار سال و دو ماه و دو روز دیرتر از اون به دنیا اومدم. اگه خدا قبول کنه بنده مدیریت مالی می خونم و امیر کارگردانی خونده و الان منتظر جوابهای ارشده. دوتایی باهم قصد امر خیر داریم، و... و... همین دیگه! کل شجره نامه مونو که نمی تونم بریزم وسط! والا !



65. پست بعد از فیلترینگ

سلام. من اومدم. وقتی وبلاگ فیلتر بود تو وبلاگ قبلیم می نوشتم. اینجا 

شماها کجایین؟ همتون خوبید؟ لطفا از حال خودتون بی خبرم نذارید.

فکر می کنم به نوشنم تو بلگفا ادامه بدم. هنوز تصمیم نگرفتم! سعی می کنم یه وبلاگ با پسوند دات کام بسازم.

امیر هم خوبه. باز رفته مسافرت واسه فیلمبرداری!


یکشنبه 14 تیر 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

64. خواهم رفت

دوستان من خوبم امیر هم خوبه.

تصمیم قطعی گرفتم که برم از اینجا. خوشحالم که امیرو دارم. حتی واسم سخته که این چند ترم باقی مونده از درسم رو بخونم و تموم کنم.

از تلوزیون حالم بد میشه. امروز امتحان داشتم. نرفتم. میترسم برم دانشگاه . امتحانامون هم به هم ریخته !!!

امروز فقط گریه کردم. و دیروز انقدر ترسیدم که وحشت دارم تو وبلاگم بنویسم.

فعلا خداحافظ . دوستتون دارم.


سه شنبه 26 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

63. ایران برایم تمام شد

حذف شد. قبل از اینکه حذف شوم!!

دهانم را خواهم بست. قبل از اینکه ...

 


دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

62. شخصی

اگه بازم تنها راه ارتباطیم باهات قطع شد، بدون من روزهای 26 ، 27 و 28 ام امتحان دارم .

هر 3 روز ساعت 6 جلوی دانشگاه منتظرتم . بیا چون واقعا بهت احتیاج دارم.

 

 

پی نوشت :

                             افسوس که راه آسمان بسته ست !!!


یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

61. نکته انحرافی

 

(حذف شد . چون نمی خوام بدون دلیل و مدرک حرف بزنم. )  

 

پ.ن :

1. کامنت ها رو تایید کردم اما فرصت ندارم بهتون سر بزنم. باشه برای بعد.

 


یکشنبه 17 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

60. قِیر اخلاغی

جای شما خالی. فیلمی مشاهده فرمودیم، قِیر اخلاغی.
نه اینکه ما بی تربیت باشیم ها. نه. اتفاقا ما یک عدد جوجو خانوم با اخلاق و با ادب هستیم که از هر انگشتمان یک اخلاق میریزد. خلاصه اینکه اصلا سعی نکنید ازین برچسب ها به من بچسبانید و پس فردا پشت سرم حرفهای ناجور بزنید. اگرچه انکار نمی کنم که این اقتضااای سنین بین 5 تا 150 سال است، که علاقه وافری به مشاهده این نوع فیلم ها داشته باشند. اما در اینجا منظور من اصلا آن چیزی نیست که شما فکر می کنید. پس زود قضاوت نفرمایید.
انقدر شلوغ نکنید. می خواستم عرض کنم. فیلمی مشاهده کردم که بازیگرانش همین بچه های دانشگاه (...)* بودند.
در آنجا یک مهمانی منعقد بود. من هم یکی از علائقم این است که ببینم افرادی که تا کنون خیلی رسمی و اتو کشیده جلو چشمانم ظاهر شده اند، در موقعیت های خاص چگونه خواهند بود. گاهی وقتی سر کلاس نشسته ام و در ظاهر به درس گوش جان سپرده ام، استاد در سلول های خاکستری مغزم در حال رقصیدن است. یا مثلا خانم (...)، رئیس دانشکده را گاهی در حال قر دادن تصور می کنم. اگرچه متاسفانه فیلم رقصیدن استاد ها تا کنون به دستم نرسیده است. اما همین مهمانی دانشجویی هم غنیمت بود و قابل توجه.
خلاصه چه دردسرتان بدهم. دختر و پسر یَک رقصی می کردند که هزارتا رقص از آن طرفشان در می آمد.
خوب معلوم است دیگر. وقتی انقدر با احساسات این دست گل های نوشکفته بازی می کنند، ابزار اوقات فراغت برایشان مهیا نمی کنند و از آن طرف هم نمی گذارند به حال خودشان باشند و 4 عدد قر بدهند، همین می شود!! که یکی یواشکی در مهمانی برقصد و یکی هم مثل من بنشیند با هیجان تمام تماشا کند!
الان در دانشگاه ما آنچنان حکومت نظامی ای برپاست که اگر کسی دستش را بالا ببرد به گونه ای که دست او با افق زاویه 45 درجه بسازد، به عنوان کسی که در ملاء عام قصد انجام حرکات موزون را داشته است، دستگیر می شود. حالا تو بیا ثابت کن که منظوری نداشتی و فقط می خواستی زیر بغلت را بخارانی!
خب خوب کاری می کنند برادر من. چرا دستت را بالا می بری؟ مگر خودت ناموس نداری؟ هان؟
بگذریم. داشتیم از مدل رقصیدن و قر دادن این خیل دانشجو مستفیذ می شدیم که ناگهان همه جا تاریک شد! نمی دانید... نمی دانید چه آدم های نازنینی بودند. که حتی برای وصل شدن برق نخواستند مزاحم شرکت برق شوند. و بدون توجه به ظلمات، به مهمانی ادامه دادند. و از اینجا به بعدش را من وجدانا خبر ندارم که چه اتفاقاتی رخ داد. دیگر هم اصرار نکنید. گفتم نمی دانم. کسانی هم که باز در این خصوص اصرار ورزند افراد بی تربیتی هستند که باید نادیده گرفته شوند.
می دانید که من جوجو هستم و از این بی مزه بازی های شما آدم ها خبر ندارم. اصلا در آن تاریکی چه وقت مهمان بازی بود؟ من خودم با همه جوجو بودنم می دانم که وقتی هوا تاریک می شود نه تنها وقت مهمان بازی نیست بلکه وقت خواب است. و تازه اونجور مهمان بازی خیلی هم خطرناک ست. حسن! چون ممکن است کسی جلو پایش را ندیده و با مخ به زمین اصابت کند!


* آن دانشگاه از من خواست که اسمش مخفی بماند تا پس فردا بتواند سرش را بین دوست و آشنا و فامیل بالا بگیرد. پس لطفا نپرسید کدام دانشگاه.

پی نوشت:
فکر کرده اید من موسیو گلابی هستم که بدون خط قرمز بنویسم؟ کوتاه نوشتم چون اگر بلندتر از این می شد احتمالا تلفات مالی و جانی به همراه می داشت. هم برای خودم و وبلاگ، هم برای شما ها که اکنون با یک بسته تخمه ژاپنی جلو مونیتور نشسته اید و دارید از کنجکاوی دیوانه می شوید.
و...
از هرچه بگذریم سخن عشق خوشتر است.
امیر هم خوب است. چند هفته ایست که از هم دور مانده ایم و چپ و راست اس ام اس های حاوی دلتنگی و بوس و ماچ است که به هم حواله می کنیم. گاهی در خانه نشسته ام و از ندیدنش بسی دیوانه می شوم و چند ساعتی در فکر و خیال و رویا سپری می کنم.
عاشق شعر شدم:

"ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست
حال هجران، تو چه دانی که چه مشکل حالی ست" 

"ای نسیم سحر آخر بنواز گوش جان را به صدای جَرَسی
سوی من ناگه بازآ و بگو،
چه نشستی؟ که رسد هم نفسی
من در آغوش تو بیهوش شوم
ندهند اینهمه شادی به کسی
می گشایم به هوایش پرو بال
همچنان مرغ اسیر از قفسی..."

پی نوشت 2:
با تشکر از دو هم نشین تنهاییهام، "شیخ حافظ شیرازی" و "جناب فریدون مشیری".

پی نوشت 3:
گیلاسیمو گم کردم. کسی ازش خبر نداره؟
نمی دونم چرا یهو وبلاگشو منهدم کرد!
وبلاگ " گیلاس خانومی هستم" ، گیلاس، افشین همسرش و رضا برادرش و اون همستر خدابیامرز، ماشا، که خیلی دوسش داشتم. دلم براشون تنگ شده.
گمشون کردم.
کسی ازشون خبر نداره؟    


جمعه 15 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

58. جوجو خانوم، کاندیدای جایزه نوبل

هنوز هستم. با کووووهی... نه... در واقع، با رشته کووووهی از درس، که بر دوشم... که نه، بر مغزم سنگینی می کند. 
و امروز، با نبوغ مزاعفی که در خود سراغ دارم، موفق به تصحیح یکی از قدیمی ترین، بلیغ ترین، زیباترین، فصیح ترین و مایه افتخارترین اشعار کهن ایرانی شدم: 

بــَبـَعی میگه
                  بَ بَ
دنــبـه داری
                  بَ بَ 
پس چرا میگی
                 بَ بَ

 

پی نوشت:
                 حذف شد

 


سه شنبه 12 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

57. قرنطینه ادامه دارد

من خوبم. همه چیز خوبه.
از کله سحر تا بوق سگ درس می خونم! عجب حرفی زدم گفتم از درس خوندن خوشم اومده! مگه این جزوه ها تمومی دارن. تموم که نمی شن هیچ، هر روز چند صفحه هم بهشون اضافه می شه! دارن تولید مثل می کنن انگار!!
می شینم پشت میز رو به روی همین مونیتور شروع می کنم به خوندن. یه ساعت که می گذره هرکی بیاد تو اتاق یه جوجوی پرکنده می بینه که کنار صندلیش نشسته رو زمین و بالش و ملافه و جزوه و کتاب دورش ریخته. مدتی هم البته به صورت درازکش درس می خونم اما کمر درد مجبورم می کنه دوباره سیخ بشینم! 
عصر یخبندانو دیدین؟ من الان دقیقا عین همون جونِوره هستم که شبیه سنجاب بود و از اول تا آخر واسه گرفتن یه دونه بلوط له له می زد. جزوه به دست می شینم رو به روی کتابخونه. چشمم که میوفته به این کتابا، دلم میخواد یه کوچولو از "کافه پیانو" رو بخونم از اون طرف "ربه کا" "کوری" و "سینوهه" بهم چشمک می زنن. به خودم می گم الان نه... الان وقتش نیست!!! خیلی سخته در حد شکنجه ست برام!
بد و بیراه میگم به دانشگاهمون. برداشتن امتحانا رو کشیدن جلو! یعنی به جای تیر، تو خرداد امتحانامون تموم می شه! می بینی دم انتخاباتی چقدر اذیت می کنن؟ هیچ هدفشونم از این بی مزه بازیا مشخص نیست! البته اگه هدفی داشته باشن! لابد می خواستن ما سرمونو بکنیم تو درس و نریم دنبال انتخابات بازی!!
 
امسال انتخابات مهمی رو پیش رو داریم. آخه منو امیر شرط بستیم.
حسین جون! جان خانوم رهنورد انتخاب شو. وگرنه من شرطو میبازم!

شنبه 9 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

56. مردشور ترکیبتو ببرن

 پیش دانشگاهی بودیم و تو اوج درس خوندن. ( آخی فچ کـــــــن اون موقع امیر احتمالا سال آخر دانشگاه بوده! من ذوق دانشگاه رفتن داشتم و اون آماده فارغ التحصیل شدنش بوده! به این می گن چرخ روزگاررررر! )
آقای قائمی معلم ریاضی، ازمون می خواست تو گروه های 5 6 نفره دور هم بشینیم و سوالات رو حل کنیم.
نه که همه درس می خوندیم، هرکی واسه حل کردن سوالات واسه خودش یه نظری داشت. و دست آخر، سر حل کردن مسائل لاینحل ( پارادوکس رو داشتی؟ ) کار به گیس و گیس کشی می کشید.
تا اینکه یک روز آقای قائمی یه چیزی گفت که هنوز فراموش نکردم.
اون روز بعد از یه ساعت سخنرانی کردن، وقتی قیافه های مبهوت مارو دید، در ستایش کار فردی و نکوهش کار گروهیمون، گفت:
 " بچه هاااااا می دونید چیه؟ شما تک تک خوبینا. اما مردشور ترکیبتونو ببرن! "

پی نوشت: 
فرجه ها شروع شده. تو قرنطینه ام. اگرچه جزو نوادر ِ، اما گوش شیطون کر، پر از انرژی ام واسه درس خوندن. در پانزدهمین سال تحصیلم، اعلام می کنم که طالب یاد گرفتن هستم و قراره انیشتین وار پله های ترقی رو یکی در میون طی کنم تا به غایت القصوی برسم.

... و حتما وقتی رسیدم، از اونجا واسه شما دست تکان خواهم داد.

پس... قربون شما.
بایتون فعلا.


پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

55. آش

درد عشقی کشیده ام که مپرس                                        زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشتــــه ام در جهان و آخر ِ کار                                           دلــــبــری برگزیده ام که مپرس

ازقضای روزگار دلبر مام از اوناس که هرچند وقت یکبار باید زهر هجرش رو بچشیم و بشینیم های های از دوریش گریه و زاری سر بدیم.
قرار بود بره اهواز یه لقمه نون حلال بیاره. خوشبختانه دعاهای من مستجاب شد و دیگه نمی ره. تصور کنید آینده نه چندان دور مارو. امیر هی می خواد بره ماموریت و من به علت بی ظرفیتی نمی ذارم. و بعدش حتما کم کم مجبوریم بریم تو چادر زندگی کنیم و نون خشک بخوریم! و چون تو دنیا همه چیز دارای روند های سینوسی هستند، تو دوران نون خشک خوری حتما قراره وضعیت چپه بشه و من امیر جانمو با مشت و لگد بفرستم مسافرت های کاری.

چندی پیش:
امیر: یه خبر خوب. اهواز رفتنم کنسل شد.
جوجو: واااااای امیر جونم آخ جون دیم دام دارام ریم ریم ریم .... ( آیکون یک جوجوی مبایل به دست در حال قر دادن و بشکن زدن )

امروز:
امیر: جوجو فردا قراره برم اصفهان. البته شب برمی گردم.
جوجو: باشه مواظب امیر باشیا.

انقدر پشت سر هم شده مسافرت رفتناش، که دیگه حتی فرصت ندارم با خدا مذاکره کنم بلکه سفرش مثل سفر اهواز کنسل بشه!

البته این سفرها مزایای مالی زیادی برای جوجو خانوم در بر داااااارد. اینکه اطلاعاتش راجع به انواع و اقسام سوغاتی ها بالا می ره. اینجاس که باید بگم : آش پشت پاتو بخورم امیــــر جان.

بعدا نوشت:

سبز مد شده ؟

امروز طی یک حرکت نمادین تو دانشگاه به میرحسین موسوی رای دادیم. باشد که در صحنه اصلی انتخابات، در نوشتن اسم ایشان دچار غلط املایی نشویم.


یکشنبه 3 خرداد 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

53. جوجوی خروس جنگی

ساعت 5:30 مبایلم زنگ می زنه. بیدار می شم زنگشو قطع می کنم میزارمش زیر بالشم. دوباره می خوابم. اما فکرم همش پیش اینه که خواب نمونم. به خودم می گم 5 دقیقه بیشتر بخوابم دیرم نمی شه. خوابم می بره ساعت 6 بیدار می شم. می شینم تو تختم و بالشمو بغل می کنم. تو دلم به  دانشگامون فحش می دم. با اون بچه های سوسول ماست که هرچی بزنن تو سرشون بیشتر خم می شن که بیشتر بخورن. واقعا راسته که دانشگاهمون به اینکه مرکز بچه های سوسول تیتیش مامانیه معروف شده.
بی خیال آرایش کردن می شم. فقط یه رژ کمرنگ به لبم می زنم و یه ذره رژ گونه که قیافم از حالت آویزونی در بیاد.
جلوی در دانشگاه، خانومی که چادر مشکی سرشه می گه خانوم گونه هاتو پاک کن بعد برو تو!!! اون یکی خانومه هم داره با یه دختری که چتری گذاشته دعوا می کنه و دختر از عصبانیت داره گریه می کنه!!! من یکی حوصله توجیح کردن اینا رو ندارم میرم جلو آینه ای که مخصوص همین کار اونجا گذاشتن و یه کم دست می کشم به صورتم و فوری جیم میشم.

الی این روزا خیلی داره می ره رو اعصابم. دلم می خواد یقشو بگیرم از سقف آویزونش کنم. ساعت 3 قبل از خونه رفتن، منو اف می خوایم آب میوه بخریم. الی میاد میچسبه بهمون تو گوشمون وز وز میکنه که زود باشید من دیرم شد باید برم درررررس بخونم. هی به ساعتش نگاه می کنه!!! انگار هنوز بچه مدرسه ایه. زیادی داره حول می زنه!!! چیزی نمونده که از اونور پشتبوم بیوفته پایین!

منطقه آزاد اومده بود دانشگامون. گفتم که از این برو بچز ما هیچی در نمیاد. انقدر اومدن جلو تریبون حرفای مثبتناک زدن که مجری برنامه گفت هیچکس هیچ انتقادی چیزی نداره؟
از دست اینا آدم دلش میخواد بره دسشویی!

یه اتفاق کوچولو هم افتاد که خیلی خنده دار و جالب انگیز بود. هرکی میرفت پشت تریبون. اگه حرف جالبی میزد همه واسش کف میزدن. یه دختره رفت پشت تریبون و شروع کرد به حرف زدن. همه ساکت شدن که گوش بدن به حرفاش. اولین جملش که تموم یه نفر از بین پسرا شروع کرد به کف زدن. همه برگشتن بهش نگا کردن و یهو همه خندیدن بهش. ازون عاشقان دلباخته بوده طفلکی. خیلی جالب بود که تو اون سکوت یهو شروع کرد به دست زدن!

آهان یه چیز دیگه ام که خیلی باحال بود اینه که، یه پسره اومد با یه طومار حرف. شروع کرد به حرف زدن، بعد وسط حرفش یه اِستپ می کرد و می گفت. من میدونم اینی که الان می خوام بگم پخش نمی شه. بعد همه توجهشون جلب می شد که این چی می خواد بگه! بعد می گفت: ما انتظار داریم رئیس جمهور آینده با قدرت های اقتصادی ارتباط داشته باشه! و مفاسد اقتصادی رو ریشه کن کنه!

یه پسره هم رفت پشت تریبون و گفت: نباید ارزش ها رو با اجبار تبدیل به هنجار کرد. نباید دخترارو به اجبار ترقیب به حجاب کنیم. و اینجا بود که همه دخترا با تمام توانی که در خود سراغ داشتن با دست و جیغ و سوت ازش حمایت کردن.

از دست خودم عصبانیم. دلم میخواد به نفر تا می خورم کتکم بزنه. خیلی دارم گاگول بازی درمیارم. دیروز برگشتم صاف و پوست کنده، حرفی که دوستم راجع به امیر زده بود گذاشتم کف دست امیر. از این حماقت هام متنفرم. هم امیرو ناراحت کردم هم نظرش نسبت به دوستام منفی شد. الان فکر می کنه دوستام می خوان اونو جلوی من بد کنن و رابطه مارو خراب کنن! اه لعنت به دهنی که بی موقع باز میشه. می ترسم تا ازین تجربه ها درس بگیرم کل رابطمونو کن فیکون کرده باشم!

کلا این روزا یه جورایی هستم. بعید می دونم به خاطر امتحانات باشه. خودم فکر می کنم دارم دیوونه می شم.
عشقمو بهش ابراز می کنم اما همش احساس می کنم کمه. دیوونه وار دلم براش تنگ می شه اما کاری نمی تونم بکنم. اتفاقاتی که داره میوفته فقط روحی نیست. 24 ساعته یه بغض تو گلومه. یهو احساس می کنم دلم می خواد محکم بغلش کنم اما اون پیشم نیست و دستام همینجوری بی هدف رو هواست. اینجور موقع ها دلم می خواد برم رو تختم سرمو بکنم تو بالش و تا می تونم مشت بکوبم به بالشم!!!!  


پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

53. لحظه هامون

کنار هم قدم می زنیم. می ره پشت سرم می ایسته.
می خنده و می گه جوجو پای راستتو نذار جلوی پای چپ!
می گم گیر دادیا. اصلا خیلی هم خوبه. عین... عین مانکن های توی ماهواره!
میگه به به خانم مانکــــن مـــــــــن!!
از اون به بعد هروقت می خواد سر به سرم بذاره موقع راه رفتن میگه جوجو راست چپ راست چپ راست چپ...
وقتی سربه سرم میذاره، تو دلم خیلی دوست داشتنی و شیرین می شه.

یه جایی اون بالاها ایستادیم و داریم به شهر نگاه می کنیم.
یهو میگه جوجو بیا برو بالای این سنگه.
میگم چرا؟
می گه می خوام تماشات کنم.
می گم از همین پایین تماشا کن دیگه! (نمی دونم می دونه تو اون لحظه تو دلم دارم حسابی واسه خودم ذوق می کنم یا نه؟)
می گه نه نمیشه. دستمو میگیره و کمک می کنه برم بالا بایستم.
وقتی می شم مرکز توجهش، بال در میارم.

تو رستوران داریم غذا می خوریم. بعد از کلی و گشت و گذار، هر دو گرسنه ایم. سرم پایینه و فقط به غذام فکر می کنم. یه لحظه سرمو می گیرم بالا و...
می بینم که داره بهم نگا می کنه.
جویدن یادم میره! خندم می گیره.
می گم چرا انقدر نگام می کنی؟ تاحالا منو ندیدی؟   
می گه خوشگلی دیگه. می خوام نگات کنم. تو بخور.
می گم کجام خوشگله؟ نگا نکن نمی تونم بخورم بابا.
می گه باشه بخور نگا نمی کنم.
شروع می کنم به خوردن. اما هردفعه که سرمو میارم بالا، بازم زیرچشمی داره نگام میکنه!!
وقتی همه حواسش به منه، بهترین لحظه های زندگیمو سپری می کنم. 

داریم باهم چیبس می خوریم. یه دونه برمی دارم و گاز می زنم. چیبس نصفه رو از دستم می گیره و می خوره! می خندم می زنم رو پاش می گم چیبس منو بده ه ه ه ه. یه چیبس دیگه برمی داره و می یاره به طرفم. دهنمو باز می کنم و میذارتش تو دهنم. اما ولش نمی کنه. همینجوری موندم. میگه گاز بگیر دیگه. گازش میزنم. اما بازم نصفه باقی مونده رو اون می خوره!
وقتی بازی در میاره و شوخی می کنه، دلم می خواد به خاطر داشتنش جیغ بکشم.      

قراره یکی از پروژه هامو با کمک اون انجام بدم. سرم رو کاغذه و دارم سوالهارو می خونم. سرمو میارم بالا که ازش سوال بپرسم. من دارم سوال می پرسم و اون زوم کرده تو چشمام. همین که سوالم  تموم میشه، بدون اینکه حرفی بزنه با حرکت لباش بهم می گه دوسِت دارم.
وقتی عشقشو به زبون میاره... همه وجودم از شادی پر می شه. 

 

پ.ن : امیر داره می ره به یه مسافرت کاری.
خدایاااا لطفا درجه هوا رو روی 10 درجه بالای صفر نگه دار. عشق من داره میره اهواز. 


سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

52. پیامک عوضی.

چند وقت پیش اس ام اسی با این محتوا به دوستم فرستادم:
_ بچه ها ساعت 4 میان خونتون. منم سعی می کنم خودمو برسونم.
خواستم اس ام اس ِ دلیور شده را یک بار دیگر بخوانم، که چشمم افتاد به اسمش. "امیر".
من برای امیر فرستاده بودمش نه به دوستم!
من: وااااای. ببخشید. بازم اس ام اسو اشتباهی فرستادم.
از این دست اس مس ها، که من اشتباهی به آقایی جانم فرستادم تا دلتان بخواهد زیادست:

من:  اِلی جزوه هاتو فردا واسم میاری؟
امیر: من اِلی نیستم جوجو. کدوم جزوه ها؟

من: خواهر جونی من دارم میام خونه.
امیر: باشه خواهر جان زود بیا!

من: من میرم سر کلاس. منتظرتم.
امیر: جوجوی حواس پرتِ من! دوسِت دارم.

یک وقت سوء تفاوت نشود هاااااا. نروید بگویید جوجو خانوم خنگ ست حواس ندارد داخل کله اش کچ ریخته اند.
از خودم بپرسید. من برای همه چیز، یک و بلکه هم دو دلیل قانع کننده دارم.
فرض کنید شما صبح که از خواب بیدار می شوید، مثل گلا باااااااز می شوید، ابتدا یک فقره اس ام اس حاوی صبح بخیر به جناب عزیز دلتان ارسال می کنید.
صبحانه می خورید، نیم ساعت جلو آینه در حد موازین دانشگاه خودتان را آرایش می کنید، ( طبق محاسبات من، چون آقایان چیزی به اسم آرایش کردن ندارند، پس بنابراین(!) آن نیم ساعت از زندگیشان کاملا الکی و بیهوده هدر رفته می شود! ) از خانه خارج می شوید و در ترافیک سنگین سحرگاهی به هر قیمتی که شده، حتی لگد کردن چند نفر توی صف اتوبوس و جفت پا پریدن تو چشم و چال عده ای که شما را درک نمی کنند، خودتان را به دانشگاه می رسانید. بین کلاس ها و گاها سر کلاس به عِقش یکی یک دانه تان اس ام اس می زنید. نگران این نباشید که یک وقت حرف کم بیاورید. اتفاقا برعکس. حرف زیاد هم میاید و مجبورید بر خلاف میلتان بقیه دردو دل هایتان را بگذارید واسه فرصت دیگر.
برمی گردید خانه. اتوبوس عبارت است از یک مکان فوق العاده اوپس برای اس ام اس زدن و ادامه همان حرفها که قلبه شده بود ته دلتان و همه را هزار بار تکرار کرده بودید تا بدون کم و کسری، همه را به یگانه آلوچه زندگیتان بگویید.
می رسید خانه. از شدت خستگی و کوفتگی، از دم در خودتان را به حالت سینه خیز به سمت رختخواب می برید.
خلاصه تا بوق سگ این مبایل بدبخت را عین عضو جدا نشدنی ای از بدنتان، به خودتان می چسبانید. حتی اگر امکانش باشد گلاب به رویتان داخل دسشویی و حمام هم با خودتان می بریدش. و در تمام این مدت شما به چه کسی اس ام اس می زنید؟ به یک نفر به نام عزیز دل، عقش یکی یکدونه و یگانه آلوچه زندگی.
اگر گفتید تا اینجا شد چندتا اس ام اس؟ خوب... حدودا با یک تقریب جزئی میشود هوارتا اس ام اس.
شب است. هنوز حرفهای قلبه شده دل شما تمام نشده. با اینکه گوشه چپ انگشت شست دست راستتان پوستش کنده شده شده است، دلتان می خواهد ادامه بدهید. اما چه کنید که برای رعایت حال خانواده مجبورید باز هم بقیه حرف ها را بگذارید برای فرصت مناسب دیگر. پس آخرین اس ام اس را ارسال می کنید و با اعلام اینکه قصد خوابیدن دارید، گوشی را زیر بالشتان قرار داده و لالا می کنید.
حالا کلا شد چندتا اس ام اس؟ هوارو یکی اس ام اس.
فردا صبح هم به همین منوال می گذرد.
حالا بیاید تصور کنیم که شما، مابین همین روال روتین بخواهید سنت شکنی کنید و محض رضای خدا یک اس ام اس واجب السِند ( یعنی اس ام اسی که حاوی کار واجبی ست و باید سِند شود ) به شخص ثالثی بفرستید.
خوب فکر می کنم حالا مساله مثل روز روشن شد و دیگر جزو واضحات و بدیهیات ست که هر انسان عاقلی در نهایت صحت و سلامت عقل، بعد از فرستادن هوارو یکی اس ام اس آن هم تنها به یک نفر، اس ام اس هوارو دوم را هم به همان شخص صادر کند.
مثل همان داستان معروف است که به کسی می گویی ده بار بگوید پنگال پنگال پنگال پنگال...، و سپس از او می پرسی قرمه سبزی را با چی می خوری و او جواب می دهد چنگال در صورتی که باید بگوید قاشق.

نتیجه:
دیدید که تکرار با مغز آدم چه می کند؟

پیشنهاد:
انقدر فیلم تکراری پخش نکن آقای صدا و سیما
         
خاطره:
اینجوریه که هر اس ام اسی که می فرستم اول از زیر دست امیر جان رد می شه!!! و الان دیگه آمار همه آدمایی رو که من بهشون اس ام اس می دم داره.
تازه با همین اس ام اس های اشتباهی یه بار یَک سوتی ای دادم که اگه بگم همتون آرزو می کنید  جای من باشید.
با امیر رفتیم گشتیدیم و گردیدیم و کلی خوش گذشت. وقتی اومدم خونه به دوستم اس ام اس زدم:

من: نمی دونی... یه پسره ماهیه که اصلا رودست نداره. خیلی دوستش دارم. خیلی دوست داشتنیه...
امیر: جوجو جونم مرسی. خوب اینارو چرا به خودم نگفتی؟ درضمن فک کنم اس ام اسو اشتباهی دادی!

این اتفاق وقتی افتاد که تا اون موقع به امیر نگفته بودم که چقدر دوستش دارم. و خوب... از طریق این اس ام اس، همه چیزو فهمید.
البته امیر هم ازین پیامک های عوضی واسه من فرستاده. اما فعلا من رکورددار هستم.

بعدا نوشت:

الان داشتم کامنتها رو چک می کردم. ایوانف عزیز لطف کرده زحمت کشیده و مارو شرمنده کرده و برای روشن شدن اذهان عموم عکس اون کفتر ِخر رو بهم داده. می تونید واسه روشنی بیشتر کله منو اون زیر تصور کنید.

                     کفتر ِخر

 


یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

51. بدون شرح

بدون شرح:
می رفتم سر کلاس که متوجه اون کاغذِ روی دیوار شدم.
بزرگ نوشته شده بود، از علاقه مندان به "موسیقی" دعوت به عمل می آید، ... برای همکاری در "طراحی پوستر و ساخت تبلیغات" به ... مراجعه فرمایند!!


پی نوشت:
1. سه هفته وقت دارم واسه خوندن همه درس ها و کامل کردن سه عدد پروژه هولناک.
بهتون سر می زنم. اما واسه نوشتن، تمرکز و وقت کافی ندارم.

2. دخترکم (آقا فریبرز) این روزا ماهی های ریز توی آب رو می خوره!! من که طاقت دیدن همچین صحنه ای رو ندارم. رژیم غذایی بچم هر روز داره پیشرفته تر می شه. زورش زیاد شده و وقتی بغلش می کنم با فشار دستاش روی دستم، خودشو می کشه بیرون!  
همه جا با خودمون می بریمش. اون تنها کسیه که شاهد خصوصی ترین حرفهای ما بوده!!
فک کـــن! باید بگم، یه چیزایی هس که فقط من می دونم و امیر و آقا فریبرز!

3. به خاطر درس خودم و یه سری مسائل دیگه، زمان خواستگاری و لی لی لی کنون، یه کم عقب افتاد. و احتمالا این حادثه بزرگ قرن، حدودا 5 ماه دیگه به وقوع خواهد پیوست.


پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()

50. کفتر ِخر

من جوجو خانوم خوش شانسی هستم. در هر عرصه ای که فعالیت کنم همیشه ردپای شانس هم دیده می شود. مثالی که اکنون خواهم آورد، شاهد و گواه ادعای من خواهد بود.

امروز به همراه دوست گرامیمان وسط یک اتوبوس شلوغ پلوغ ایستاده بودیم. شلوغ که می گویم، منظورم این نیست که دو نفر آدم سرپا بودند. حتی منظور این هم نیست که 5 نفر آدم، سرپا بودند. بلکه منظورم این است که هشتصد الی هزار نفر آدم، سرپا بودند. حالا می خواهید باور نکنید. حداقل 500 نفر که بودند! من که خودم به کمتر از 700 رضایت نمی دهم.
در واقع از بیرون که نگاه می کردی اتوبوس باد کرده بود! چند عدد دست، تعداد متنابهی سر و گردن و تعدادی هم کفش زنانه و مردانه به همراه پاهایی که در آن کفشها حضور داشتند از پنجره ها بیرون زده، و یک عدد کیف سامسونت لای در قرار داشت. به اضافه دستی که آن را محکم چسبیده بود! صورت عوام الناس، از شدت فشار، به صورت پرس شده ای، به شیشه چسبیده بود. و پاره ای اشخاص محترم، از طریق چسبیدن به اگزوز اتوبوس، قصد عزیمت به مقصد کرده بودند! 
جایتان خالی نمای داخلی اتوبوس هم خیلی دلچسب بود. فقط نمی دانم چرا جا تنگ بود! یعنی درواقع عده ای آدم، از پیر تا جوان، کوتاه تا بلند، چاق تا لاغر، شکم ها را منقبض کرده بودند تا کمی جا باز شود! و طی یک حرکت آکروباتیک هیچ کس، توجه داشته باشید هیچ کس هیچ گونه تکیه گاهی نداشت! و به حول و قوه الهی همه به صورت خواهر برادرهای خیلی مهربان بدون هیچ حرکتی کنار هم ایستاده بودند. در واقع هر کس نگه دارنده بغل دستی خود بود. خوبی اش این بود که اگر اتوبوس با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هم حرکت کرده و ناگهان ترمز می گرفت، محالِ ممکن بود کسی زمین بخورد چون اتوبوس بیخ تا بیخ پر بود و اصلا جایی برای اینگونه قرتی بازیها نبود!

جا دارد همینجا از تمام مسئولین مربوطه، تشکر به عمل بیاورم که انقدر روابط بین خواهران و برادران دینی ما را گرم و صمیمی و نزدیک می کنند. راستش اگر بی جنبه بازی درنیاورید و فیلتر نکنید، می خواهم بگویم حالا که گشت ارشادِ عزیزتر از جانم بیکار شده و تقریبا همه ما حداقل یک مرتبه ارشاد شده ایم، خواهشمند است ماشین هایشان را به عنوان کمکی برای اتوبوس رانی استفاده کنید. چون هم ماشین های شیک و دلبازی دارند، هم آن بنده های خدا نان حلالی می خورند، هم ما کمتر در اتوبوس ها هوای بودار استشمام می کنیم. و در نتیجه اکسیژن به مغزمان می رسد و مغزمان کار می کند و بعد ما هم در محیط کاری خود مفید فایده خواهیم بود. درضمن به علت اینکه گروه های گشت ارشاد تشکیل شده است از دوجنس مخالف، به نظر می رسد اگر بیشتر از این در معیت هم باشند آنها هم نیازمند ارشاد خواهند شد!

وای. خاک عالم. دیدید چه شد؟ می خواستم چیز دیگری بگویم. دلم از بس پر بود بحث عوض شد! ایرادی ندارد در عوض الان با دلی خالی و قلبی مطمئن می روم سر اصل مطلب.
در آن اتوبوس ایستاده بودیم. کلاسور به دست و کیف به دوش. دستم را به سرم بردم که ...
نه نمی خواستم بر فرق سرم بکوبم. می خواستم مقنعه ام را از زیر دست یک ناجوانمرد نجات دهم که یک وقت خدایی نکرده  از سرم نیوفتد. ناگهان دستم به یک چیز ... ( اگر اعصاب ندارید از اینجا به بعد را نخوانید. من مجبورم جزء به جزء توصیف کنم تا متوجه عمق فاجعه بشوید. )
ناگهان دستم خورد به یک چیز نرم و خیس. دستم را پایین آورده مشاهده کردم. سبز بود! دقیقش را بخواهید، سبز لجنی!
خطاب به دوستم گفتم: اَ اَ اَ اَ اَ اََیییییی ( با همین شدت ) این چیه؟
دوستم: 
گفتم: نکنه کفتر رو مقنعه م اَن کرده! ( البته من هیچ وقت اینگونه بی ادب نیستم. آن لحظه از شدت مصیبت وارده، کنترل از کف داده بودم! و اِلاّ در حالت عادی همیشه از کلمه پی پی استفاده می کنم )
دوستم در حالی که داشت از خنده جوان مرگ می شد گفت: اتفاقا حدست درست بود!
فکرش را بکنید من چگونه در اتوبوسی که سه دومِ(!) جمعیت تهران را در خود جای داده بود دستم را پایین برده داخل کیفم کرده،  سپس یک عدد دستمال کاغذی و یک آینه بیرون آوردم و دوباره همان دستم را تا روی سرم بالا برده و به وسیله دستمال، بی ادبی کفتر را پاک کردم! ( برداشتن آینه و دستمال یک طرف، مشقّت مشاهده آن بی ادبی روی سرم هم یک طرف دیگر، آخر لامُروّت نکرده بود کمی جلوتر پی پی کند که قابل مشاهده باشد. دقیقا جایی کارش را کرده بود که با آینه قابل رویت نبود! )
حتما می گویید چرا از دوستت کمک نخواستی. آخر دوستم از شدت قاه قاه زدن (یک لِول بالاتر از قاه قاه کردن)، در لابه لای صندلی ها گم و گور شد! من عصبانی بودم و چند دعای خیر برایش کردم که ایشالا کفتر رو سر خودتم ب ر ی ن ه ! و متعاقبا خنده های او هم بیشتر و شدیدتر می شد! دست آخر وقتی ناتوانی مرا دید برای عملیات پاکسازی به کمکم شتافت.
دوستم:  یه خورده سفیدی مونده پاک نمی شه!
من: نننننه جون هرکی دوس داری پاکش کن من چجوری برم خونه؟ ( لازم است توجهتان را به این نکته ظریف جلب کنم که مقنعه من مشکی بود و اصولا رنگ سفید روی یک بَک گراند سیاه همان اندازه جلب توجه می کند که دختری سرش را پایین انداخته و اشتباها وارد یک دبیرستان پسرانه شده باشد!)
خیلی شانس می خواهد که آدم در اتوبوسی ایستاده باشد که حتی فضا برای انبساط و انقباض شُش هایش هم نباشد، و یک کفتر ِمغز خر خورده هم روی سرش کارخرابی کرده باشد!
حالا من هی می گویم آدم خوش شانسی هستم، شما بگویید نه.

در همین جا، جا دارد از خدای عزیزم کمال تشکر را به جا بیاورم که من را دختر آفرید. چون اگر پسر بودم، به علت نداشتن مقنعه آن ماده اشمئزاز آور، صاف می افتاد وسط سرم و آنوقت باید آن را از لابه لای موهایم پاک می کردم!!!

نتیجه اخلاقی: یک حکمت دختر بودنم شاید این است که هرگاه کفتر پی پی کرد، مانعی به نام مقنعه از پوست و موی سرم محافظت کند!!

سخن آخر با آن کفتر:
ای کفتر ِ خر! همانا که لیاقت اسم خر را هم نداری. صدهزار رحمت به خر که با آن خر بودنش روی سر کسی دسشویی نمی کند. تو به خر گفته ای زکی.

نیم ساعت بعد امیر تماس گرفت:
امیر: کجا بودی؟ کم پیدایی. اس ام اس نمی دی. چی شده ؟
من:  یه کم دستم بند بود آخه.  


دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 توسط جوجو خانوم | نظرات ()



اولین بار، امیر بود که بهم گفت جوجو خانوم. اسم وبلاگم به افتخار این نام پرابهت که عزیز دلم بر من نهاده گذاشته می باشیم. چهار سال و دو ماه و دو روز دیرتر از اون به دنیا اومدم. اگه خدا قبول کنه بنده مدیریت مالی می خونم و امیر کارگردانی خونده و الان منتظر جوابهای ارشده. دوتایی باهم قصد امر خیر داریم، و... و... همین دیگه! کل شجره نامه مونو که نمی تونم بریزم وسط! والا !


brave_warlike1010@yahoo.com

جوجو خانوم

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

Blog Skin