|
ساعت 5:30 مبایلم زنگ می زنه. بیدار می شم زنگشو قطع می کنم میزارمش زیر بالشم. دوباره می خوابم. اما فکرم همش پیش اینه که خواب نمونم. به خودم می گم 5 دقیقه بیشتر بخوابم دیرم نمی شه. خوابم می بره ساعت 6 بیدار می شم. می شینم تو تختم و بالشمو بغل می کنم. تو دلم به دانشگامون فحش می دم. با اون بچه های سوسول ماست که هرچی بزنن تو سرشون بیشتر خم می شن که بیشتر بخورن. واقعا راسته که دانشگاهمون به اینکه مرکز بچه های سوسول تیتیش مامانیه معروف شده. بی خیال آرایش کردن می شم. فقط یه رژ کمرنگ به لبم می زنم و یه ذره رژ گونه که قیافم از حالت آویزونی در بیاد. جلوی در دانشگاه، خانومی که چادر مشکی سرشه می گه خانوم گونه هاتو پاک کن بعد برو تو!!! اون یکی خانومه هم داره با یه دختری که چتری گذاشته دعوا می کنه و دختر از عصبانیت داره گریه می کنه!!! من یکی حوصله توجیح کردن اینا رو ندارم میرم جلو آینه ای که مخصوص همین کار اونجا گذاشتن و یه کم دست می کشم به صورتم و فوری جیم میشم.
الی این روزا خیلی داره می ره رو اعصابم. دلم می خواد یقشو بگیرم از سقف آویزونش کنم. ساعت 3 قبل از خونه رفتن، منو اف می خوایم آب میوه بخریم. الی میاد میچسبه بهمون تو گوشمون وز وز میکنه که زود باشید من دیرم شد باید برم درررررس بخونم. هی به ساعتش نگاه می کنه!!! انگار هنوز بچه مدرسه ایه. زیادی داره حول می زنه!!! چیزی نمونده که از اونور پشتبوم بیوفته پایین!
منطقه آزاد اومده بود دانشگامون. گفتم که از این برو بچز ما هیچی در نمیاد. انقدر اومدن جلو تریبون حرفای مثبتناک زدن که مجری برنامه گفت هیچکس هیچ انتقادی چیزی نداره؟ از دست اینا آدم دلش میخواد بره دسشویی!
یه اتفاق کوچولو هم افتاد که خیلی خنده دار و جالب انگیز بود. هرکی میرفت پشت تریبون. اگه حرف جالبی میزد همه واسش کف میزدن. یه دختره رفت پشت تریبون و شروع کرد به حرف زدن. همه ساکت شدن که گوش بدن به حرفاش. اولین جملش که تموم یه نفر از بین پسرا شروع کرد به کف زدن. همه برگشتن بهش نگا کردن و یهو همه خندیدن بهش. ازون عاشقان دلباخته بوده طفلکی. خیلی جالب بود که تو اون سکوت یهو شروع کرد به دست زدن!
آهان یه چیز دیگه ام که خیلی باحال بود اینه که، یه پسره اومد با یه طومار حرف. شروع کرد به حرف زدن، بعد وسط حرفش یه اِستپ می کرد و می گفت. من میدونم اینی که الان می خوام بگم پخش نمی شه. بعد همه توجهشون جلب می شد که این چی می خواد بگه! بعد می گفت: ما انتظار داریم رئیس جمهور آینده با قدرت های اقتصادی ارتباط داشته باشه! و مفاسد اقتصادی رو ریشه کن کنه!
یه پسره هم رفت پشت تریبون و گفت: نباید ارزش ها رو با اجبار تبدیل به هنجار کرد. نباید دخترارو به اجبار ترقیب به حجاب کنیم. و اینجا بود که همه دخترا با تمام توانی که در خود سراغ داشتن با دست و جیغ و سوت ازش حمایت کردن.
از دست خودم عصبانیم. دلم میخواد به نفر تا می خورم کتکم بزنه. خیلی دارم گاگول بازی درمیارم. دیروز برگشتم صاف و پوست کنده، حرفی که دوستم راجع به امیر زده بود گذاشتم کف دست امیر. از این حماقت هام متنفرم. هم امیرو ناراحت کردم هم نظرش نسبت به دوستام منفی شد. الان فکر می کنه دوستام می خوان اونو جلوی من بد کنن و رابطه مارو خراب کنن! اه لعنت به دهنی که بی موقع باز میشه. می ترسم تا ازین تجربه ها درس بگیرم کل رابطمونو کن فیکون کرده باشم!
کلا این روزا یه جورایی هستم. بعید می دونم به خاطر امتحانات باشه. خودم فکر می کنم دارم دیوونه می شم. عشقمو بهش ابراز می کنم اما همش احساس می کنم کمه. دیوونه وار دلم براش تنگ می شه اما کاری نمی تونم بکنم. اتفاقاتی که داره میوفته فقط روحی نیست. 24 ساعته یه بغض تو گلومه. یهو احساس می کنم دلم می خواد محکم بغلش کنم اما اون پیشم نیست و دستام همینجوری بی هدف رو هواست. اینجور موقع ها دلم می خواد برم رو تختم سرمو بکنم تو بالش و تا می تونم مشت بکوبم به بالشم!!!!
|